تبليغاتX
شريك روزهاي تنهايي من اوست

شريك روزهاي تنهايي من اوست

محبوبم...

با واژه واژه اشك بيوت عشق را خواهم سرود و در افاق نگاه مهربان و صادقت سير خواهم كرد.ان زمان كه اوار بهانه ها بر سرم فرو ميريزد و ان زمان كه چشمه اشك ها مجال ديدنم نمي دهند نزد ايينه خواهم رفت،شايد ببينم محو چهره ات را در خلوت ايينه،و نگاهم را كه تمنا وار مي بارد بر انان كه تكه تكه قلبم را از من جدا كردند و بلور امالم را خرد مي كنند با دستهاي ضمختشان!!!

اي انكه همه ي اسمان ها و دريا ها در چشم هاي تو خلاصه شده ،به يادت ايينه اتاقم را با گلبرگ هاي ياس پاك مي كنم و انچنان كه دل تو پاك مي شود و من بر بام خورشيد ايستاده و فرياد ميزنم سوگ غمگين لحظه ها را با نام زيبايت ميشكنم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/06/05ساعت 23:51  توسط مهشيد  | 

استاد دلم میگه هر وقت در طلب امدی عاشق شو،هر وقت به من نیاز داشتی فکرم را کن،و هر انقدر که مرا خواستی بیا
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/06/05ساعت 0:47  توسط مهشيد  | 

هیچ

دلمو به غریبه سپردم        اون غریبرو  ساده شمردم
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/06/05ساعت 0:42  توسط مهشيد  | 

خسته از انتظارم....

من خسته انتظار توام ،من ترنم نجواي يك عاشق دل سوخته ام.من طنين گريه بر شانه هاي تو هستم.من تشنج اغوش تو در شبهاي تاريك و غم زده ي خود مي باشم.

بيا و با حضورت،با نفست بالين پر تشويش مرا ارام كن.بيا چون بعد از تو هيچ كس نيست تا درد مرا بفهمد و لحظه اي با من همصدا شود.بعد از تو با اوار ويران شده ي دل چه كنم؟؟؟بعد از تو با قلب شكسته ام چگونه سر كنم؟؟؟بعد از تو با كدام مرهم جراحتي كه به عمق اقيانوس ها در دلم فرو ريخته مداوا سازم؟؟؟

در جلوي چشمانم هميشه بعد از تو غم است و پشت سرم هم دريايي از خاطره موج مي زند و مدام بر ساحل دلم مي كوبد و گاه انچنان مي لرزاندم كه گويي تمام جسمم از هم فرو مي پاشد و دوباره به وجود مي ايد.

اگر بيايي به هنگام ورودت فريادي از سر شوق مي كشم ولي چه سود كه هيچ گاه نمي ايي.ولي چه سود كه مي ترسم هيچ وقت حرفهايم را باور نكني.مي ترسم تمام اين  دلباختگي ها در گذر زمان لب طاقچه به سان عكسي قاب كرده باشد كه هرگاه نگاهش ميكني ياد ان زنده شود و بعد از خاطرت كنار رود.مي ترسم عمرم را براي يك عشق بي فرجام گذاشته باشم....

بدان بي تو ميميرم و انگاه تو ديگر كجايي كه جسد مغموم مرا ببيني؟؟؟نيستي كه بفهمي چرا و به چه دليل ديگر وجودي از من حس نميشود!!!

مي دانم كه بارها از من رنجيده اي  ولي بدان كه من هم از تو ازرده خاطر هستم.

كاش تو بر در و ديوار روزهاي رفته مي ديدي انچه كه در دل پنهان كرده بودم...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/02/28ساعت 12:56  توسط مهشيد  | 

خیال...

لحظه های خوب من در خواب بود        باغ گل من از اشک سیراب بود                                    

دل به اقیانوس میدادم ولی                 قسمت من خلوت مرداب بود

سینه ام سوزانتر از هرم کویر              دلخوشیهایش خیال اب بود

شب کنار برکه های دور دست              باز نجوای من و مهتاب بود

نیمه شب بر سنگفرش کوچه ها         باز نجوای این دل بی تاب بود

+ نوشته شده در  شنبه 1387/12/10ساعت 19:57  توسط مهشيد  | 

می خواهم عمرم را
با دست های مهربان تو اندازه بگیرم
برگرد !
باور کن
تقصیر از من نبود
من فقط می خواستم
یک دل سیر برای تنهایی هایت گریه کنم
نمی دانستم گریه را دوست نداری
حالا هم هر وقت بیایی
عزیز لحظه های تنهایی منی
اگر بیایی
من دلتنگی هایم را بهانه می کنم
تو هم دوری کسانی که دور نیستند
در راهند
رفته اند برای تاریکی هایت
یه آسمان خورشید بیاورند

یادت باشد
من اینجا
کنار همین رویاهای زود گذر
به انتظار آمدن تو
خط های سفید جاده را می شمارم ...
+ نوشته شده در  شنبه 1387/11/26ساعت 23:4  توسط مهشيد  | 

بنام لحظه ای که دل ‘ دلتنگ می شود
در این شهر صدای پای مردمی است که همچنان که تورا می بوسند طناب دار تورا می بافند (مردمی که صادقانه دروغ میگویند)
+ نوشته شده در  شنبه 1387/11/26ساعت 23:0  توسط مهشيد  | 

سلام.شرمنده که دیر به دیر مطالب و عوض می کنم.به خدا انقدر سرم شلوغه که.....

بازم شرمنده

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/11/13ساعت 21:2  توسط مهشيد  | 

بدبختی تنها در باغچه ای که خودت کاشته ای می روید
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/11/10ساعت 16:36  توسط مهشيد  | 

مشق شب

زندگی مشق شب ماست. آن را مینویسیم ، بد خط ! اشتباه ! غلط غلوط ! هی خط میزنیم! از نو مینویسیم! باز خط میزنیم. و آنگاه که کودکیم ، با مداد مینویسیم! نوشته های مشکل را پاک میکنیم، هرچه پاکن ما بهتر باشد ، بهتر پاک میشود. برخی از این اشتباهات را میتوانیم جوری پاک کنیم که چیزی از آن باقی نماند. برخی از آن ها به خوبی پاک نمیشوند و یک اثری از خود بر جای میگذارند! نوشته هایی که با مداد قرمز نوشته ایم به سختی پاک میشوند و هر کاری هم که کنیم جایشان روی برگه میماند! اکنون بزرگ شده ایم ، میتوانیم با خودکار بنویسیم. چیزی که باید بدانیم این است که خودکار پاک نمیشود! بعضی هامون با روان نویس یا خودنویس مینویسیم که زیباتره ! و... ، اما باید بدونیم که اگه دستمون بلغزه ، جوهر روان نویس یا خودنویس روی نوشته هامون پخش میشه و همه نوشته هامون رو رنگی میکنه ! پس باید خیلی بیشتر دقت کنیم.

زندگی ما اون برگه است و کار هامون هم چیزهایی که مینویسیم ، در کودکی چون با مداد نوشتیم، میتوانیم کارهای بدمان را پاک کنیم. هرچه بزرگتر میشویم، پاک کردن نوشته هایمان سخت تر میشود.

زندگی دیکته ای است که مینویسیم! غلط مینویسیم! پاک میکنیم... دوباره مینویسیم، پاک میکنیم و غافل از اینکه عزرائیل داد میزند: برگه ها بالا!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/11/02ساعت 22:36  توسط مهشيد  | 

دل من

یا رب امشب چه کنم با غم بیماری دل

به که گویم غم این عشق و گرفتاری دل

هر حکایت به یکی باره شنیدن دارد

تا به کی گوش کنم قصه ی تکراری دل

مردم از بس که دلم جان مرا رنجه نمود

چه کنم با غم هجران و ستمکاری دل

ای وفا در پی معشوق جفا پیشه مکن

که ندارد اثری ناله ی تو زاری دل

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/11/02ساعت 22:21  توسط مهشيد  | 

دیرگاهیست که تنها شده ام

قصه ی غربت صحرا شده ام

وسعت درد فقط سهم من است

باز هم قسمت غمها شده ام

دگر ایینه زمن بی خبر است

که اسیر شب یلدا شده ام

من که بی تاب شقایق بودم

همدم سردی یخها شده ام

کاش چشمان مرا خاک کنید

تا نبینم که چه تنها شده ام

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/11/02ساعت 22:13  توسط مهشيد  | 

خسته ام انگار صد سال پیاده راه آمدم
انگار صد سلسله کوه را روی شانه های نحیفم حمل
کرده ام
انگار هزار سال پلک بر هم نگذاشته ام.

خسته ام آنقدر خسته ام که حتی نام خود را هم فراموش کرده ام و هیچ یادم نیست که برای اولین بار کدام گل را بوییده ام.

من شکل سنجاقکی راکه در کوچه ی کودکی بوسیده ام از یاد برده ام.

خسته ام انگار این جاده های سرد خاکی تمام شدنی نیست.
از دست زمین و آسمان دلگیرم و از درختانی که بی من سبز شده اند گله مند.

خسته ام اما نه آنقدر که نتوانم تو را دوست داشته باشم و از کنار نفس های گرمت بی اعتنا بگذرم.

بگو چقدر به انتظار بشینم که زمان از من عبور کند و ستاره ها شاهد خاموش شدن تک تک فانوس هایم باشند؟

چقدر پیراهن کدرم را در چشمه ی آرزو ها بشورم و روی طناب دلواپسی پهن کنم؟

اگر شوق رسیدن به دست هایت نبود هیچگاه آغوشم را نمی گشودم و اگر صدای گوشنواز تو نبود از گوشه ی تنهایی بیرون نمی آمدم.

اگر شوق دیدن چشمهایت نبود هیچگاه پلکهایم را بیدار نمی کردم و اگر نسیم حرفهایت نمی وزید معنای جهان را نمیفهمیدم.

من خسته ام اما نه آنقدر که نتوانم هرروز بربا شکوهترین قله ی زندگیم بایستم و همراه با ستاره ها و خورشید به تو سلام کنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/11/02ساعت 22:2  توسط مهشيد  | 

 دو نفر که همديگر را خيلي دوست داشتند و يک لحظه نمي توانستند از هم جدا باشند، با خواندن يک جمله معروف از هم جدا مي شوند تا يکديگر رو امتحان کنند و هر کدام در انتظار ديگري همديگر را نمي بينند. چون هر دو به صورت اتفاقي و به جمله معروف ويليام شکسپير بر مي خورند: « عشقت را رها کن، اگر خودش برگشت، مال تو است و اگر برنگشت از قبل هم مال تو نبوده »...............

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/10/30ساعت 20:29  توسط مهشيد  | 

هی...

وقتي هزار حرف تو سينه ات باشه ولي كسي براي شنيدن نباشه
وقتي ناله هاي شبونه رو فقط خودت بشنوي
وقتي كسي كه مي پرستيش اصلاً ندونه كه تو چه حالي داري
وقتي لحظاتي كه تو به عشقت فكر مي كني اون تو فكر كس ديگه است
وقتي كه غربت دل تنهات رو هيچي بجز اشك آروم نمي كنه
شما بگيد... غير از يه دنيا تنهايي چيه؟!

+ نوشته شده در  شنبه 1387/10/28ساعت 19:41  توسط مهشيد  | 

شب هجران

       روزی مصمم شدم که تو را وداع بگویم و عشق ها و ارزوها و امیدهای گذشته را به دست فراموشی بسپارم ولی ممکن نشد.دوری از تو چنان بی تابی و رنج پنهانی در من ایجاد کرد که در اتش تب تو به سختی سوختم.اتش خاموش شدنی هجران اخرین نشانه های حیات را نیز اهسته اهسته به خاکستر تبدیل می نمود.از وداع با تو منصرف شدم چون هرگز نتوانستم چشمان درخشان تو را که بی شباهت به دریای خروشان بی کران عمیق و اسرار امیزیست فراموش کنم.بگذار در تماشای این دیدگان مرموز تو همچنان سرگردان بمانم،زیرا انچه که در عمق چشمان تو نهفته است اسرار کشف نشده ی دریای شگرف است.دریا ظاهری ارام،بی حرکت و زیبا دارد همچنان که چشمان تو ظاهری ارام و فراموش نشدنی دارد.
+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/10/24ساعت 20:36  توسط مهشيد  | 

تنهام نذار.

آنقدر تنها ماندم
که سخن بر گوشه ی لبانم خشکید
و آنقدر غم را به سکوت گفتم
که در گوشه دلم لختید
و تنها خونابه اش چکّه چکّه
گونه هایم را به نم کشید
به غربتم و شاناییم نیست
غروبی سرد و سکوتی سیاه
چنان سایه ی سنگین
سراسر سرنوشتم را فرا گرفته
سرخ سیمایم
نه از سرخاب
که از سوز سرمای سخت سرزمین سالوسیان
و تو ای عزیز
تو که میدنی چنینم
چرا مهر سکوت بر لبانت زدی؟
ای آشنای من
اگر سزوار یاریم میدانی
پیش از آنکه به سوگم بنشینی
با مهر سخنت
به ستیز غصه هایم بشتاب

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/10/24ساعت 20:24  توسط مهشيد  | 

زمانیکه اوار بهانه ها بر سرم فرو می ریزد و تو می روی و من با خورشید در پشت کوههای عبث ماوا می گیرم.ان هنگام که دلم را روانه ی دشت مجنون می کنم ویرانه های غم یک به یک در جلوی چشمانم فرو میریزد و دیگر اثری از ان نمی ماند.ان زمان که چشم به در می دوزم که شاید بیایی و ببینی این امید را که چطور در کمند خاطرات غوغو می زند تمامی قفلها حاکم بر در می شود و حتی رخصت ورود باد را به داخل نمی دهد.ان هنگام که قلبم وجودش در تپش قلب تو نیرو می گرفت،نمی دانم چطور شد که دیگر نتوانستم صدای قلبت را بشنوم و رنجور و خسته از دوری تو در این گوشه ی عالم کز کردم.ان زمان که دستهایمان را برای بوسه دادن به اغوش یکدیگر نزدیک می کردیم ابرهای سیاه جلوی چشمان زیبای خورشید را گرفتن و ما یکدیگر را در تاریکی مطلق گم کردیم.کسی نیست که دردم را بفهمد.بپرسد که غمت از کدام نهانخانه مثل زبانه های اتش همه جا را در بر می گیرد و دلت را می سوزاند.من نالانم،پریشان و مانده از جمعیتی که باعث دوری من از او شدند.هر زمان که خواستم او را صدا کنم با دستهای ضمختشان دندانهایم را خرد کردند و دهانم را برای همیشه دوختند.محبوبم امیدوارم که روزی این خزان غم زده در کنار ما پر بکشد، از تو می خواهم صبر کنی و اجازه ندهی که خزان خانه ی دلت را تصاحب کند که اگر دل خزان شود،به رسیدن بهار ان امیدی نیست

همیشه به یادت هستم ای تو که ارزوی منی

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/10/24ساعت 20:21  توسط مهشيد  |